هفته نامه پنجره در شماره جدید خود ویژه نامه‌ای دارد درباره دکترعلی‎رضا مرندی، وزیر بهداشت دولت‌های موسوی و هاشمی و نماینده مجلس هشتم. مرندی طی گفت‌وگویی خاطره‌ای از دیدار با صدام حسین نقل کرده است. در دولت هاشمی رفسنجانی، مرندی ماموریت می‌یابد که نامه‌ای را از رئیس‎جمهور وقت ایران برای صدام حسین ببرد و او را برای شرکت در اجلاس سران کشورهای اسلامی دعوت کند. مرندی روایت کرده…وارد منطقه خضرا شدیم که کاخ صدام آنجا قرار داشت، واقعا جای زیبایی بود. پس از چند دقیقه ما را پیاده کردند، دیدیم یک دیوار بتنی بسیار ضخیم و بلند مقابل‌مان است. گاردی بود برای آنکه موشک‌های ایرانی به کاخ صدام نخورد. فاصله دیوار تا کاخ هم یک راهروی دراز بود که سربازان عراقی در آن ایستاده بودند… پس از مدت کوتاهی خبر دادند که وارد اتاق صدام شوید. ما وارد اتاق شدیم. دیدم صدام با همان لباس نظامی همیشگی‌اش وسط اتاق ایستاده و به ما نگاه می‌کند. سلام کردیم و پاسخ داد. با هم دست دادیم و کنار هم روی صندلی نشستیم تا مذاکره کنیم. وقتی کنار صدام نشستم، طبق نسخه‌ای که ولایتی پیچیده بود، عمل کردم، اما صدام از جایش تکان نخورد. گفتم: این مردک نمی فهمد، حتما متوجه نشده، دوباره گفتم: پیام برایت آوردم، باز هم بلند نشد. من هم نیم‎خیز شدم و نامه را به او دادم. آقای هاشمی در نامه به صدام سلام نکرده بود، صدام که نامه را گرفت و خواند، رو به من گفت: «چند سال پیش یکی از رئیس‎جمهورها برای من نامه‌ای فرستاد که در آن سلام نکرده بود، من هم نامه را برگرداندم و گفتم برو، سلام را اضافه کن و بیاور!» دیدم شروع بدی است برای گفت‌وگو، خودم را به نفهمی زدم، گفتم: آقای رئیس‎جمهور چه گفت؟ مترجم دوباره ترجمه کرد. باز هم گفتم: نفهمیدم. مذاکره را ادامه دادیم، من گفتم: به هر حال ما خیلی خوشحالیم که با کشورهای اسلامی ارتباط خوبی می‌خواهیم برقرار کنیم، هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که صدام صدایش را بالا برد و با تحکم گفت: «اینجا عراق است یا کشورهای اسلامی؟ ما داریم درباره عراق صحبت می‌کنیم.» من باز هم خودم را به نفهمی زدم و گفتم: متوجه نمی‌شوم رئیس‎جمهور چه می‌گوید! مترجم‌ها دوباره جمله صدام را ترجمه کردند، گفتم: من که نمی‌فهمم یعنی چه! صدام فکر کرد مترجم‌ها کارشان را بلد نیستند، با پرخاش به آنها گفت: هر چه من می‌گویم کلمه کلمه ترجمه کنید…مرندی درباره ارتباط خود با مهندس موسوی بعد از انتخابات هم گفته است: شنبه بعد از انتخابات، همسرم مصاحبه موسوی با مجله تایم را نشانم داد. حرف‌های تندی از زبان ایشان نوشته بود. خیلی ناراحت شدم. فردای آن روز مصاحبه را بردم پیش آقای لاریجانی، رئیس مجلس. وقتی داشتم این موضوع را به آقای لاریجانی می‌گفتم، آقای رسایی هم این ماجرا را شنید. چند دقیقه رسایی، موبایلش را به من داد و گفت: «پشت خط، آقای فاتح است. از اعضای ستاد مهندس موسوی. هر چه می‌گویم موسوی این حرف‌ها را زده باور نمی‌کند، بیا خودت بهش بگو.» گوشی را گرفتم و داستان را برایش گفتم. گفت اینها حرف‌های مهندس نیست، گفتم چه بهتر! به مهندس سلام برسان و بگو زودتر این ماجرا را تکذیب کند، هم برای وجهه خودش خوب است، هم تو دهنی به این مجله دروغگو زده است. قرار شد بگوید. من یک کپی از مجله، همراه با یک نامه محبت‎آمیز، برای مهندس موسوی نوشتم و از ایشان خواستم با تکذیب این موضوع، دشمنان را ناامید کند. نامه را به آقای تابش دادم تا به مهندس برساند. فردای آن روز، تابش گفت نامه را تحویل مهندس دادم، اما خبری از تکذیب نشد. هشت روز بعد از انتخابات موبایلم زنگ زد. جواب دادم، صدای مهندی موسوی بود. سلام و علیک گرمی پس از سال‌ها با هم کردیم. ایشان گفت:«مرندی! تو مرا ضد ولایت فقیه می‌دانی؟» آن روز گفتم: نه! گفت:« پس چرا راه افتادی و آن مصاحبه را به همه نشان می‌دهی؟» من، مدتی قبل از این تماس، داستان را برای آیت‌الله خامنه‌ای هم تعریف کرده بودم. ایشان تا حدی انگلیسی می‌دانند، کمی هم من کمک کردم و گفت‎وگو را برای ایشان خواندم. ایشان یک کپی از من گرفتند و برای خود نگه داشتند. آن روز به میرحسین موسوی گفتم این مصاحبه شماست؟ گفت راوی،آمریکایی است. گفتم چرا تکذیب نمی‌کنی؟ چه فرصتی بهتر از این؟ ایشان گفت نه! من یک سایت داشتم که فیلتر شد. گفتم شما که پشت سرهم بیانیه می‌دهی، این را هم در بیانیه‌ات بگو. گفت نه! اگر برای من گفت‎و‎گوی خبری بگذارند ممکن است به این موضوع هم اشاره کنم. گفتم تازه ممکن است؟! این مسائل حمله به اصول است. گفتم اگر تکذیب نمی‌کنی چرا زنگ زدی؟ گفت: «مرندی تو بهترین وزیر من بودی. من تو را متدین و متقی می‌دانم و گفتم این کار را نکنی. تو که مرا می‌شناسی، مطمئن باش من اگر به این نتیجه برسم که راهم اشتباه است برمی‌گردم.» قطع کردیم، من نامه‌ای برای ایشان نوشتم و اتفاقا قبل از ارسال، نشان بادامچیان دادم، در آن نامه نوشتم که: «مهندس! یک ساعت با خودت و خدای خودت خلوت کن. بدون آنکه کسی کنارت باشد. فکر کن به گذشته، امروز و آینده. آن‎وقت هر تصمیمی که گرفتی، بدون مشورت با دیگران انجام بده.» من مطمئنم این راهی که مهندس موسوی در پیش گرفته، از تاثیر اطرافیانش است.

join2 مرندي از ديدار با صدام حسين مي‌گويد

برچسب‌ها, ,

هنوز کسی دیدگاهی ننوشته است. اولین نفر باشید.

دیدگاه یا نظر خود را ثبت کنید.